برای فرشته کوچولوی نازمون السا
X
 
_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_
 
 
 
 
 
نایت اسکین
 
 

از پیج السای ناز تو اینستاگرام هم دیدن کنید؛ 

 elsa.fathzadeh                                             




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 | 21:47 | نویسنده : مامان سیما |

      سلام جوجه کوچولوی مامانی،

2 ماهی هست که به وبلاگتون سر نزدم، دروغه بگم سرم شلوغ بوده ولی خب از یه طرف تنبلی و از طرفی هم چون اتفاق خاصی این دوران نیفتاده بود دلیل این کم کاریاست.
و اما مشروح اخبار این دو ماه ...
اولی عروسی خاله فرناز  و عمو امین 27 مرداد بود که ایشالله مبارکشون باشه و سالهای سال شاد و خوشبخت زندگی کنن. دیگه اینکه من اوایل شهریور یه سری لباس براتون سفارش دادم که 29 شهریور به دستم رسید .

ماشالله چه مامان خوش سلیقه ای خندهراضی

خب دیگه چه خبرایی مونده؟؟؟ آهان راستی 31 شهریور دختر دختر عمه شبنم، ستیا جون هم به دنیا اومد، قدمش خیر و به سلامتی زیر سایه پدر و مادر بزرگ شه ان شاءالله جشنخنده

امممممممممم بله یه چیز دیگه هم یادم اومد، 7 مهر با تعدادی از دوستای همیشگی(خاله شادی، خاله زهرا و خاله سمیرا به همراه اهل و عیال) یه مسافرت دو روزه به آستارا داشتیم، البته قرار بود رامسر هم بریم که به دلیل بارندگی بسیار شدید منصرف شدیم.

و اما مهم ترین خبر این دوره کچل کردن خوشگل خانوم بود (14 مهر) محبتمحبتفرشتهخندهزیبابوسبوسزیبا

و در آخر هم چن تا عکس آتلیه خانگی به مدیریت مامان خانوم ...




[ موضوع : مسافرت های السا جون, شیطونی های السا جون, خاطرات روزمره السا جون, روزهای خاص السا جون, خریدهای السا جون]
تاريخ : سه شنبه 25 مهر 1396 | 17:50 | نویسنده : مامان سیما |

      سلام دختر ناز مامانی،

خوشگل خانم، مامانی و بابایی به مناسبت روز دختر تصمیم گرفتن که برای فرشته نازشون یه ماشین شارژی به عنوان هدیه پیشکش کنن، در نتیجه مامانی از یه پیج که تو اینستا پیدا کرده بود یه مدل شیک و ناز و مامانی درست مثله خودت سفارش داد و قرار شد یک روز قبل از روز دختر یعنی 2شنبه به دستمون برسه که خوشبختانه همینطور هم شد. 3شنبه شب هم بابا جون زحمت کشیدن و یه کیک خوشمزه خریدن و به همراه دوستامون یعنی عمو وحید و خاله آیدا، عمو امین و خاله فرناز و عمو امیر و خاله شادی راهی پارک شدیم که هم شما اونجا ماشین سواری کنین و هم جشن کوچیکمونو اونجا بگیریم ...
همونجا بدو ورود یه خانم کوچولوی ناز به اسم تارا که 3 ساله بود همش دور و بر ماشین شما می اومد واسه همین من اونم سوار کردم و همراه با خاله ها رفتیم ماشین سواری ...
عسل مامان، خیلی ذوق میکردی و میخندیدی و معلوم بود که خیلی بهتون خوش گذشت ...

عشقم روزت مبارک ...




[ موضوع : جشن های السا جون, شیطونی های السا جون, خاطرات روزمره السا جون, روزهای خاص السا جون, خریدهای السا جون]
تاريخ : پنجشنبه 4 مرداد 1396 | 18:52 | نویسنده : مامان سیما |

     ... دخترم ای جانم ...

دخترم شیرین تر از شهد عسل
دخترم صد شعر نو یکصد غزل

     دخترم زیباترین رنگین کمان
     آفتاب روشن این آسمان

          دخترم یک عالمه مهر و وفا
          گرترین پیمانه جود و سخا

               دخترم گلدان گلهای بهار
               دانه ی یاقوت زیبای بهار

                    دخترم بر درد بی درمان شفا
                    یک ملک در ظاهری انسان نما

               دخترم الماس انگشتر نشین
               شاهکاری نیست زیباتر از این

          دخترم یک قبله تصویر دعا
          محرم الاسرار تقدیر خدا

     دخترم پیغمبر فرزانگی
     مرحم و درمانگر مستانگی

دخترم شیواترین شعر خدا
واژه چین محفل سر لقا

     دخترم در مهربانی تا خدا
     کشتی لطف خدا را ناخدا

"شعر نو : سید مجید حسینی"

البته فرشته نازم جشن و کادوی روز دخترت محفوظه هاااااااا




[ موضوع : جشن های السا جون, روزهای خاص السا جون, خاطرات روزمره السا جون, خریدهای السا جون]
تاريخ : دوشنبه 2 مرداد 1396 | 14:57 | نویسنده : مامان سیما |

      سلام عروسک مامانی،

هفته پیش 4شنبه 21 تیر حنابندون آبجی فاطمه بود، به صرف میوه و شیرینی و شام و مهمتر از همه رقص، ساعت 8 مراسم شروع میشد تا ... البته طبق معمول ما دیرتر رسیدیم، شما همخون اول کاری یکم بدقلقی کردی و منم شما رو سپردم دست بابایی تا وقت شام، بعد شام که انگاری کل انرژی گرفته باشی همش وسط بودی و واسه خودت خیلی ناز میرقصیدی، البته چون وسط شلوغ بود یه چن باری رقصنده های عزیز خوردن بهت و گریه شما رو در آوردن و کم کم بی حوصله شدی تا اینکه وقت خوابت شد و خوابوندمتون و خودم هم از اون جایی که قر تو کمر فراوون بود و اون شب هم پارتنر رقصم زن عمو حمیده بود بنده خدا رو ول نمیکردم و مجبورش میکردم پا به پای من برقصه و انصافا هم پایه است این زن عموت و البته زن عمو فاطمه هم همین طور و البته دی جی هم بودن ایشون ... فقط زن عمو الهه یکم مثله همیشه خسته بودنخندونکسکوت

     ولی متاسفانه فردای حنا 5شنبه که مراسم عروسی بود چون تایمش ساعت 6-3 بود شما خوابیدی و بابایی هم از فرصت استفاده کرد و خوابید و من تنهایی رفتم مراسم، البته از یه لحاظی هم بد نشد چون تالارش حسابی سر بود و میدونستم که با هر قدم کوچولوت که بر میداری ممکنه بیفتی زمین،چون ما که بزرگ بودیم به سختی راه میرفتیم دیگه چه برسه به شما و اما من باز از غیبت شما استفاده کردم و کلی رقصیدم ...

ولی عشقم جات کنارم خیلی خالی بود مخصوصا که قرار بود لباسای ستمونو بپوشیمممممم...




[ موضوع : جشن های السا جون, خاطرات روزمره السا جون]
تاريخ : سه شنبه 27 تير 1396 | 15:30 | نویسنده : مامان سیما |

      سلام نفس مامانی،

امروز باز هم میخام از شیطونیا و  دلبری هاتون بنویسم ...
چن وقتی میشه که وقتی میگم السا بوس بوس یا السا بیا مامانیو بوس کن بار اول لپ خوشگلتو میاری جلو که من ببوسم، بعدش وقتی من لپمو نشون میدم میگم مامانی رو بوس کن لباتو میذاری رو لپم ولی خب ماچت صدا نداره فعلا 

موقع غذا خوردن که مکن دستمتال کاغذی دستمه تا لب و دهنتو تمیز کنم، همش سعی میکنی از دستم بگیری و وقتی هم دستمال رو دستت میدم، بعد هر قاشق غذا خوردن  ذستمال رو لب و صورت و دماغ و حتی زیر گردنت میکشی دققا جاهایی که من تمیز میکنم، منم هر یار تشویقتون میکنم و آفرین میگم و دست میزنم، اینجوری شده که الان خودت بعد عر قاشق غذا خوردن دهنتو تمیز میکنی و دستمال رو میذاری کنار و واسه خودت دست میزنی و دهنتو واسه قاشق بعدی باز میکنی و دوباره لب و دهنتو تمیز میکنسی و دستمال رو میذاری کنار و. برای خودت دست میزنی و ... همینطور تکرار و تکرار و تکرار تا غذای خوشگل خانم تموم شه ... 
بعد غذا خوردن هم نوبت آب خوردن میشه، که باز ناناز مامان دوست دارن خودشون تنهایی آب بخورن و منم که عاشق استقلال طلبی فسقل خانومم لیوان آب رو میدم دستت و الحق هم خودت تنهایی راحت آب میخوری، تلبته موقع غذا خوردن هم اگه سر سفره باشیم حتما باید یه ظرف غذا و یه قاشق هم به شما بدم چون دوس داری مثل من و بابایی تنها غذا بخوری وگرنه انقد به بشقابای ما سرک میکشی که ما خودمون هم نمیتونیم غذا بخوریم ولی وقتی فقط خودت قرار غذا بخوری خیلی برای تنهایی خوردن اصرار نمیکنی و حین بازی و بدو بدو غذاتونو میخوری، یه قاشق غذا میخوری و میری میگردی و دهنتون خالی شد میای یه قاشق دیگه میخوری و میری و ...
موقع هایی که گشنه یا خسته نباشی خودت با تلفن و ماشین و کلبه ای که تازه گرفتم مدتها سرگرم میشی و میذونی دکمه های آهنگاشون کجاست و هی دکمه ها رو میزنی و میرقصی ...
و و و و حسابییییییییییییییییی ددری شدی، بعد از ظهر که بابایی از سرکار میاد حتما باید شما رو ببره بیرون ...




[ موضوع : شیطونی های السا جون, خاطرات روزمره السا جون]
تاريخ : دوشنبه 26 تير 1396 | 18:47 | نویسنده : مامان سیما |

      سلام قناری مامانی،

وای خوشگلم دیشب بابابزرگی که همش به شما میگفت بیا السا، بیا السا، یهو شنیدیم که شما هم میگی بیا، بیا، انقد ذوق کردم که نگو خیلی شیرین بیا میگفتی، به نوعی این بیا اولین واژه غیر معمول بین کوچولوها بود، یه جورای خاصی شیرین بود برام ...
البته قبل از این جیز و آب و ... رو میگفتی ولی بازم میگم بیا مستقل ترین واژه ای بود که ازت شنیدم و فک کنم کم کم انتظارم واسه حرف زدنتون شروع شده ملوسکم ...
پس میشه امشب رو یه شب خاص دونست ...
عزیزم اولین گام برای حرف زدن رو بهت تبریک میگم فرشته کوچولو فرشتهجشنبوس




[ موضوع : اولین های السا جون, خاطرات روزمره السا جون, روزهای خاص السا جون]
تاريخ : شنبه 17 تير 1396 | 12:26 | نویسنده : مامان سیما |

      سلام گل ناز مامانی،

دیروز ظهر پدر جون و دائی علی جون اومدن خونمون، شما با پدر جون خیلی صمیمی هستی، تنها کسی هستن که هر وقت میان خونمون، شما خودت سریع میری سمتش و دستتو باز میکنی تا بغلت کنن، آخه پدر جون هم خیلی دل به دلت میذاره و باهات بازی میکنه، موقع خوردن هم که میشه مخصوصا میوه خوردن همیشه سریع میری پیش پدر جون و باهاش مشغول خوردن میشی ... کلا دختر شکموی من با هر کی که خوردنی داشته باشه دوسته این قانون نانوشته عسلک منه خندونکبوس
شبایی هم که  اینجا میمونن، صبحش که شما زودتر از خوای بیدار میشی و من خابم با شنیدن صدات میاد و میبرتت بیرون و باهات بازی میکنه کم من یکم بیشتر بخابم. امروز صبحم تا بلند شدی وسر و صدا کردی من یه لحظه چشامو باز کردم و وقتی یه بار دیگه بلند شدم از خواب، دیدم تو اتاق خوابی و اومدی رو تخت و میخای من و بیدار کنی، یه لحظه تعجب کردم که شما چطور از تخت پایین اومدی و بعدش متوجه شدم که پدر جون اومده شما رو برده ...
در کل وقتی بابائی من اینجاست خیلی خوبه، البته همونطور که گفتم این سری دائی جون هم هستن و البته از اونجائی که یه مدت بود فیلم های جم نمی دید و امروز هم جمعه است و تکرار تمام فیلما رو نشون میدن، از صبح پای ماهواره است این داداش ما قهردلخور
الان هم که شما خواب تشریف داری و من فرصت کردم به وبلاگتون سر بزنم ... 

فرشته نازم عاشقتم ...




[ موضوع : خاطرات روزمره السا جون]
تاريخ : جمعه 16 تير 1396 | 13:25 | نویسنده : مامان سیما |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد