برای فرشته کوچولوی نازمون السا
X
 
_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_
 
 
 
 
 
نایت اسکین
 
 

از پیج السای ناز تو اینستاگرام هم دیدن کنید؛ 

 elsa.fathzadeh                                             




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 | 21:47 | نویسنده : مامانیه السای ناز |

      سلام نازنازی مامان،

یکی دیگه از خاطراتی که که فرصت نشد به وقتش بنویسم، سفر به قره ضیاءالدین خونه دوست بابا جون، عمو بهروز و خانموشون خاله سمیرا و دختر نازشون الیسا جون که 3 ماه از شما کوچیکتره. ما ظهر 1 شنبه 13 خرداد راه افتادیم و 14 شب برگشتیم خونه، با اینکه سفرمون خیلی کوتاه بود ولی همون مدت کم هم خوش گذشت و دو تا باباها دیداری تازه کردن و ما مامانا هم با هم بیشتر آشنا شدیم. شب روزی که رسیدیم رفتیم پارک؛ به به که چه آب و هوایی داشت ...


خوشگل مامان تو ماشین خوابیده 


اینجا هم وسط راه پیاده شدیم واسه هندونه خوردن 


اینم چن تا عکس از السا جون تو پارک


اینم چن تا عکس موقع برگشت




[ موضوع : مسافرت های السا جون]
تاريخ : يکشنبه 4 تير 1396 | 20:53 | نویسنده : مامانیه السای ناز |

سلام عزیز مامانی،
خیلی وقته به وبلاگت سر نزدیم و خیلی از اتفاقایی رو که افتاده رو ثبت نکردیم، یکی از مهمترین روزایی که گذشت تولد عشق  منو بابا جون شما (7 خرداد) بود. اون دوران دائی جون مرتضی هم خونه ما بود و باهاش خیلی خوش گذشت بهمون، این آقا داداش ما با اینکه از هممون کوچیکتره ولی خیلی خیلی  فهمیده و سنگ صبوره و اون مدت کلی باهاش درد و دل کردم و ...
روز تولد بابایی هم چون من با وجود شما نمیتونستم خرید تولد و کیک و ... رو انجام بدم، دایی جون زحمتشو تقبل کرد و کادو هم یه پیراهن خوشگل به سلیقه خودش برای بابایی خرید.

امروز تکیه گاه تو آغوش گرم من

فردا عصای خستگیم شانه های تو

در خاک هم دلم به هوای تو میتپد

چیزی کم از بهشت ندارد هوای تو

عشقم تولدت مبارک




[ موضوع : روزهای خاص السا جون]
تاريخ : يکشنبه 4 تير 1396 | 13:16 | نویسنده : مامانیه السای ناز |

      سلام فرشته نازم

امروز صبح که اومدم وبلاگتونو چک کنم متوجه شدم که یه تلگراف از مدیریت رسیده با این مضمون که از اونجایی که وبلاگ ما یکی از وبلاگ های فعال و برتر شناخته شده برای تست و ارزیابی ایده جدید نی نی وبلاگ که بهره گیری از (bot) ربات پیام رسان تلگرام هست، انتخاب شدیم تا با استفاده از این ربات پیشنهادات و نظراتمون رو برای بهبود عملکرد این ربات با مدیریت در میان بگذاریم.
این شدکه مامانی این پست رو از طريق ربات تلگرامي ني ني وبلاگ ، الان که شما خوابي با ضمیمه یه عكس قشنگ ارسال میکنه تا ببينيم اين روش جديد چه جوريه نه؟؟؟؟!!!
البته بعد از پست این مطلب با تلگرام متوجه شدم نیاز به یکم ویرایش داره تا استایل این پست هم مشابه بقیه پست ها بشه ... 




[ موضوع : اولین های السا جون]
تاريخ : پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 | 12:0 | نویسنده : مامانیه السای ناز |

       سلام نفس مامانی،

فرشته نازم یکشنبه شب که برای شیر خوردن بیدار شدین متوجه شدم که تب دارین و دمای بدنتون 38.1 شده، واسه همین سریع پاشویه تون کردم و یک سی سی استامینیفون بهتون دادم و خوشبختانه تبتون پایین اومد و به 37.7 رسید و فردا صبحش باز هم استامینوفن و پاشویه تا اینکه بعد ازظهر که بابایی از سرکار برگشتن چون ماشین تو تعمیرگاه بود، تو اهر بردیمتون پیش خام دکتر قنادی، ایشون هم بعد از معاینه گفتن عفونت و علائم سرماخوردگی ندارین و یه آزمایش ادرار نوشتن و دارو هم یه شربت ایبوپروفن-اکسیر هر 6 ساعت 5 سی سی، یه شربت تایلوفن(استامینوفن) هر 6 ساعت 5 سی سی، یه شربت کلاویماکس هر 12 ساعت 2.5 سی سی،با یه آمپول که 1/3 رو باید تزریق میکردیم و چن تا شیاف که گفتن اگه تا 2 ساعت بعد از خوردن شربت و زدن آمپول تب پایین نیومد شیاف رو استفاده کنیم. خدا رو شکر کمتر از 1 ساعت تبتون پایین اومد و تو طول شب هم مشکلی پیش نیومد. دیروز صبح هم اوضاع تحت کنترل بود تا اینکه ظهر تبتون بالا رفت و من هم سریع براتون شیاف زدم و تبتون پایین اومد، تو همین حین هم به مطب آقای دکتر سخی تو تبریز زنگ زدم تا برای 6:30 وقت بگیرم ولی منشیشون با تمام اصرارهای من گفتن نوبت گیری یک روز قبل باید انجام بشه و من هم برای امروز 6:30وقت گرفتم. بابایی هم که فکر میکرد دکتر امروز اوکی شده ساعت 4:30 رسیدن خونه و بعد یکم استراحت و خوردن نهار رفتن دنبال کارای شرکت تو شهرک صنعتی، حول و حوش ساعت 6 بود که دوباره دمای بدنتون رفت رو 39.6 و چون خیلی بالا رفت من بعد از زدن دوباره شیاف به بابایی زنگ زدم که سریع برگردن و تصمیم گرفتیم ببریمتون بیمارستان کودکان تبریز ...
وقتی رسیدیم حدود 1:30 طول کشید تا نوبت ما رسید ولی وقتی داخل رفتیم و دکتر معاینه کردن و من خواستم در مورد وضعیتتون توضیح بدم اصلا توجهی نکردن و یه نسخه ای نوشتن و یه سری حرفای تکراری و ... من که گفتم تب شما همش بالا و پایین میره و این خطرناکه گفتن که نمیشه که هر بچه ای رو بستری کرد و فقط باید داوها رو تا 5 روز مصرف کنیم و منتظر باشیم،اگه خوب نشد برگردیم ولی من چون نگرانی شدید داشتم، گفتم منظور من هم بستری کردن نیست ولی توضیحی در مورد علت مریضی یا اگه خدای نکرده تب بالاتر رفت باید چیکار کنیم ؟ و ... بدون اینکه نتیجه مطلوبی بگیریم برگشتیم خونه و من تصمیم گرفتم 4 شنبه ببرمتون پیش دکتر سخی؛ به بابایی هم گفتم واقعا بین دکتر متخصص تو مطب با دکترهایی که تو بیمارستان کار میکنن خیلی فرق هست، تو رفتار و دقت و احترام و خیلی چیزهای دیگه، تو بیمارستان رسیدگی خیلی پایینه.
خوشبختانه از دیشب دمای بدنتون پایین و پایین تر اومد و منم مرتب داروهاتونو سر وقت بهتون میدادم، این دو شب خیلی سخت گذشت مخصوثا برای شما چون تا میخوابیدین وقت داروهاتون میرسید و منم بیدارتون میگردم ساعت 1 صبح، 3 صبح، 7 صبح و 9 صبح، چون بین ایبوپروفن و استامینوفن باید فاصله باشه نوبتای دارو خوردنتون زیاد شده بود. تو هر نوبت دارو دمای بدنتون رو هم چک میکردم، آخرین بار ساعت 7 بعد ازظهر بود که به 35.7 رسیده بود و خدا رو شکر حالتون رو به بهبودیه ... واسه همین قرار دکتر خود به خود 
دیروز اون دو باری که تبتون یهویی بالا رفت و شما هم سریع وسط بازی و خنده بی حال شدین و رو زمین دراز کش و خواب آلو شدین همه وجودم پر از غصه و استرس شد و همش میگفتم دختر نازم پاشو بخند و شیطونی و شلوغ کاری کن، خونه رو به هم بریز ... فقط تو این حال نبینمت، فکرای ناجور به ذهنم میرسید ولی خدا رو شکر الان حالت خوبه و خوشی ...

من خدا رو هزاران هزار بار شکر میکنم عشق من ...

ایشالله هیچ بنده ای مخصوصا کوچولوهای دوست داشتنی مثل شما، مریض نباشن و دل هیچ مادری هم نگران نباشه و عذاب نکشه

آمیییییییییییییییییییییییییننننننننننننننن

اینا هم عکسایی از لحظه ای که رو مبل نشسته بودین و تبتون بالا رفت و همونجا دراز کشیدین و خوابتون برد ...

اینم عکسای توی بیمارستان ...

اینم چن تا عکس از دخترم که امروز سالم و سرحاله ... خدا رو شکر ...

 

ایشالله همیشه بخندی زندگی مامان ...




[ موضوع : خاطرات روزمره السا جون, روزهای خاص السا جون]
تاريخ : سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 | 18:35 | نویسنده : مامانیه السای ناز |

      سلام خوشگل مامانی،




[ موضوع : خاطرات روزمره السا جون]
تاريخ : يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 | 20:58 | نویسنده : مامانیه السای ناز |

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز ...

و دویدن که آموختی، پرواز را ...

راه رفتن بیاموز،

زیرا راههایی که می روی جزئی از تو می شود

و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

دویدن بیاموز،

چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشی دیر.

و پرواز را یاد بگیر، 

نه برای اینکه از زمین جدا باشی،

برای آنکه اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی...




[ موضوع : اولین های السا جون, روزهای خاص السا جون]
تاريخ : يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 | 20:39 | نویسنده : مامانیه السای ناز |

      سلام عزیز مامانی،

امروز مامانی یهویی یادش افتاد که پارسال برای شما یه استخر بادی گرفته بودم و سریع آوردمش و همراه بابابزرگی بادش کردیم و بردم تو حموم و پر آبش کردم و آماده شد واسه یه آب بازی جانانه ...
قربون اون خنده ها و شیطونی هات ...

     




[ موضوع : اولین های السا جون, شیطونی های السا جون, خاطرات روزمره السا جون]
تاريخ : جمعه 15 ارديبهشت 1396 | 18:52 | نویسنده : مامانیه السای ناز |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد